چقدر خوب است که آدم صبح دوش بگیرد، بعد ناخن هایش را مانیکور کند، آرایش کند، بعد لباس هایش را بپوشد، شال قهوه ای و فیروزه ای را که تازه برای تولدش هدیه گرفته سرش کند و هوا هم آفتابی باشد و بزند از خانه بیرون، به جاهایی که دوستشان دارد و در و دیوارشان پر از خاطره ها و یادهای خوش است، سربکشد و بی خیال بی جواب ماندن اس ام اس ها و بی پاسخ ماندن تلفن هایش، هی ماتیک آجری اش را تجدید کند و هی آدم هایی را ببیند که دوستشان دارد و یک چیزبرگر گیاهی بخورد وقتی کنار دوستانش نشسته و هی سیگار بکشد و بلند بلند بخندد و از خاطره های خوب بگوید و حکایت آدم های شیش و هشت را بشنود و با شنیدن قصه اسلامیک رپابلیک آف ایران هرهر کند و تند و تند عکس بگیرد و وقتی که سردش شد یک چای داغ بخورد و به خاطر خنده های بلند دوستانش که کافه را به هم ریخته اند هی از آقای امامی عذربخواهد و خنده های گشاد و کشدار تحویلش دهد و با همه وجودش لحظه های کمیاب شادمانی را ببلعد و از حافظه اش التماس کند که همه چیز را درست همانطور که هست ضبط کند تا بماند برای روزهای بعد، وقتی هیچ چیز برای شادمانی ندارد.
